این اولین بار ی نیست که سعی میکنم.چشمانم انگار نمی بینند.دستهایم خسته اند و دلم مادرم را می خواهد و کاغذ دیواریهای های پر از خط خطی دیوار اتاقم را و اینکه به سقف خیره بشوم و خوابم نبرد و تمام دلم پر بشود از خیال فردا که بیدار خواهم شد و خواهم دوید و خواهم خندید و خواهم رفت و من دیگر نمی دانم چرا می ترسم
نمایش پستها با برچسب فردا. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب فردا. نمایش همه پستها
اشتراک در:
پستها (Atom)