دیگر از شانزده سالگی ام سالها گذشته.حتی از بیست سالگی ام که تورا دیدم و مرا با خود بردی به سالهائی که زنگیشان میکنم .حالا دیگر بزرگ شده ام و شاید دیگر میانه سال و نه چندان شاداب و حتی مهربان که عادت داشته ام باشم.
من هم دیگر صبح ها بیدار می شوم و شب ها می خوابم و روز ها را یکی یکی می شمرم و آشغالها را به موقع از خانه می برم بیرون و حواسم هست که زمستانها هوا سرد است و تابستانها شرجی و آسمان همیشه ابری ست و من چقدر دلم خورشید می خواهد.
۱۳۸۶ آبان ۲۴, پنجشنبه
ارسال شده توسط
Bargeen
در
۰:۵۲
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۳ نظر:
روزمره گی همه رو یه روزی اسیر میکنه
D
Hilda joon...I'm here on blogpost & oh found u, too, darling :-)
Very poetic pieces... I especially like this one!
ارسال یک نظر